انتظار

از قدیم گفتن که از هر چیزی که بدت بیاد به سرت میاد.

تا اونجایی که می تونستم سعی کردم که از چیزی بدم نیاد، ولی یه چیز هست که اصلا طاقتشو ندارم و به شدت هم بیزارم ازش. از شانس بد همیشه هم همه کارا و برنامه هام به همون نقطه ای می رسن که اصلا دوستش ندارم.

انتظار.

انتظار کشنده.

نمی دونم چرا، ولی همیشه همین جوریه. همیشه کارام به جایی می رسن که باید به انتظار یه حادثه یا همچین چیزی بشینم. کاری که معمولا توانشو ندارم !!

حالا هم دوباره رسیدم به همین نقطه دوست نداشتنی.

بعضیا می گن حتما خیری توش هست، یا حکمتی داره که نمیشه، یا حتما به صلاحت نیست که الان بشه، یا قسمته دیگه کاریش نمیشه کرد، یا ...

ولی واقعا واسم سواله. چرا همیشه یه اتفاق تکراری میفته؟

همه چیز به بهترین شکل ممکن شروع میشه، با نهایت سرعت پیش میره، ولی وقتی که به نتیجه گیری می رسه، یه اتفاقاتی میفته که انگار از اول هم قرار نبوده اون کار انجام بشه.

دیگه خسته شدم از این همه سگ دو زدن بیهوده. از این بی نتیجگی طاقت فرسا به ستوه اومدم. از این ...


 
روزگار سخت

یادش به خیر

قدیما که رو مد دپرسی بودم هر وقت که یه مطلب به قول خودم تلخ می نوشتم چند نفری بودن که بیان دلداری بدن و حرفهای قشنگ بزنن و ...

امروز بعد از مدتها رفتم به وبلاگ چند نفر از دوستای قدیمی سر زدم. دلم گرفت رسما. جز غم و مصیبت و ناله هیچی ندیدم!!

نمی دونم چه بلایی سر این قوم اومده که اینقدر با سختی زندگی می کنن. همه زنگی ها شدن دغدغه و فکر و خیال و دردسر.

خدا به همه مون رحم کنه..


 
دیروز امروز فردا

سلام

بعد از مدتها، به اتفاق، بابت لینک یکی از دوستان نه چندان قدیمی، یادم افتاد که یه زمانی وبلاگ نویس بودم و کلی وقت و انرژی صرف می کردم برای توضیح واضحات و ذکر خاطراتی تکراری برای این صفحه خالی از سکنه و دلم خوش بود به چند تا کامنت از یه سری غریبه ی آشنا.

در همین گیر و دار، رجوع کردم به آرشیو خاطرات، و زنده شد تمام روزهایی که سپری کرده بودم تو گذر زمان و از یاد برده بودم به یمن اتفاقات پیش آمده.

چه روزهایی که داشتم و گذشت، چه روزهایی دارم که خواهد گذشت، و چه روزها که خواهند آمد و باز نخواهد ماند این رشته ی نا تمام.

زندگی واقعا رسم خوشایندیست..

در حال گذشته، می اندیشی که فردایی نخواهد بود، در آینده ی گذشته، در می یابی که گذشته گذشته است، اما دریغ که باز فراموش می کنی که امروز نیز خواهد گذشت.

و چه احمقانه می نماید این تسلسل بی پایان!!


 
گذر عمر

چه زود میگذره.

داشتم نگاه می کردم که اولین مطلبم توی این وبلاگ رو کی نوشتم، دیدم ٢۱ آذر ۱۳۸۳ بوده.

اون موقع ها به چی فکر می کردم، الان به چی و چجوری فکر می کنم.

واقعاً زندگی خیلی جالبه!!

خودتو می کشی تا تشکیل زندگی بدی و به قول جوونترا به عشقت برسی، بعد که با هزار جون کندن به خواستت می رسی و تشکیل زندگی میدی، تازه می فهمی که به به، تازه اول مصیبته!!

بعدش با کلی دنگ و فنگ و بده بستون، از روزهای پر فشر اول زندگی می گذری و مثلا می خوای به آرامش زندگی برسی، تازه درگیر روزمرگی های احمقانه زندگیت میشی و یه روز به خودت میای میبینی تو یه باتلاق داری دست و پا میزنی به اسم بدهی ها!!

و این داستان ادامه دارد، احتمالا تا آخرین لحظه زندگی هم باید درگیر مشکلات زن و بچه و ... باشی.

جالبه واقعا.

من نمی دونم پس کی آدم رنگ آرامش و خوشی رو میبینه؟!؟!

البته یکی (یا خیلی ها) می گفت که قشنگی زندگی به همین بالا پایین رفتناشه..

ما که تا حالا فقط پایین رفتیم، ببینیم کی میایم بالا که تازه بعدش ببینیم مزه میده یا نه!!

به هر حال، آش کشک خاله س دیگه.

کاریش نمیشه کرد.

به قول معروف، توکلمون به خداست و دستامون به ....

 

 

خودمم نفهمیدم چی نوشتم، اگه تو هم نفهمیدی بذار به حساب بی عقلی من، مشکل از شما نیست !!


 
عصبانیت و عشق ::..

عصبانیت و عشق ::..




مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شد.

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین.

و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود:

( دوستت دارم پدر ! )

روز بعد مرد خودکشی کرد.

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند.

چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن.

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند.





مراقب افکارت باش که گفتارت می شود.

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود.

مراقب رفتارت باش که عادت می شود.

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود.

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود .


 
ای کاش ...

مطلبی خوندم که خیلی به نظرم شیرین و آموزنده بود. اینجا می نویسمش تا دیگران هم بخوننش:

کاش . . . . وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.

این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ...."

ای کاش این کار رو کرده بودم .................


 
باز هم تاوان، باز هم حادثه، باز هم قربانی

مدتها بود می خواستم بنویسم، اما مطلبی پیدا نمی کردم. تا 2 روز قبل که سرانجام ...

یکشنبه 27 بهمن 1387
فرودگاه شاهین شهر
ساعت 6 بعد از ظهر

بعد از ساعت ها آزمایش و آموزش، هواپیمای ایران 140، (به قول بعضی ها) ساخت میهن اسلامی باز هم حادثه آفرید و باز هم قربانی گرفت تا باز هم تاوان چیزی را بپردازیم که شایسته ما نیست!!

هواپیمایی که به قول همان بعضی ها با استانداردهای ایرباس برابری میکند!! بعد از چند ساعت پرواز در شرایط مختلف، تاب نیاورد و سرانجام هر آنچه در دل داشت، از سوخت و آهن بر سر بزرگانی ریخت که سالها برای این مرز و بوم، جان برکف، زحمت کشیده بودند.

خلبان شهید محمد مختاری، خلبان شهید ابوافضل صبوری، خلبان شهید حسین مهدوی، خلبان شهید محمد هادی نجفی و خلبان شهید محمد باقر گردان که همگی ازخلبانان قدیمی و باتجربه و جنگ دیده این آب و خاک بودند، دیروز سه شنبه 29 بهمن ماه 1387 با ناباوری تمام بستگان و یاران در قطعه 231 (شهدای ارک) بهشت زهرا به خاک سپرده شدند.

مراسم ختم این عزیزان، روز پنج شنبه مورخ اول اسفند ماه 1387 از ساعت 19 الی 20:30 در مسجد جامع شهرک غرب برگزار می گردد.


 
Change Your Thinking

Change Your Thinking

It will take just 37 seconds to read this and change your thinking.

Two men, both seriously ill, occupied the same hospital room.

One man was allowed to sit up in his bed for an hour each afternoon to help drain the fluid from his lungs.

His bed was next to the room's only window.

The other man had to spend all his time flat on his back.

The men talked for hours on end.

They spoke of their wives and families, their homes, their jobs, their involvement in the military service, where they had been on vacation.

Every afternoon, when the man in the bed by the window could sit up, he would pass the time by describing to his roommate all the things he could see outside the window.

The man in the other bed began to live for those one hour periods where his world would be broadened and enlivened by all the activity and color of the world outside.

The window overlooked a park with a lovely lake.

Ducks and swans played on the water while children sailed their model boats. Young lovers walked arm in arm amidst flowers of every color and a fine view of the city skyline could be seen in the distance.

As the man by the window described all this in exquisite details, the man on the other side of the room would close his eyes and imagine this picturesque scene.

One warm afternoon, the man by the window described a parade passing by.

Although the other man could not hear the band - he could see it in his mind's eye as the gentleman by the window portrayed it with descriptive words.

Days, weeks and months passed.

One morning, the day nurse arrived to bring water for their baths only to find the lifeless body of the man by the window, who had died peacefully in his sleep.

She was saddened and called the hospital attendants to take the body away.

As soon as it seemed appropriate, the other man asked if he could be moved next to the window. The nurse was happy to make the switch, and after making sure he was comfortable, she left him alone.

Slowly, painfully, he propped himself up on one elbow to take his first look at the real world outside.
He strained to slowly turn to look out the window besides the bed.

It faced a blank wall.

The man asked the nurse what could have compelled his deceased roommate who had described such wonderful things outside this window.

The nurse responded that the man was blind and could not even see the wall.

She said, 'Perhaps he just wanted to encourage you.'

Epilogue:
There is tremendous happiness in making others happy, despite our own situations.

Shared grief is half the sorrow, but happiness when shared, is doubled.

If you want to feel rich, just count all the things you have that money can't buy.

'Today is a gift, that is why it is called The Present.'

The origin of this letter is unknown, but it brings good luck to everyone who passes it on...


 
عشق و دوست داشتن

متن زیر از کتاب ارزشمند دکتر شریعتی (هبوط در کویر) است

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.


عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.


عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.


عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.


عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.


عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.


ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.


عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.


عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.


عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد


دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

“دکتر علی شریعتی”


 
...

"People are just as happy as they make up their minds to be"

Abraham Lincoln 

یا به قول خودمون، خواستن توانستن است !!